ای اهل کوفه رحمی این طفل جان ندارد
خواهد که آب گوید اما زبان ندارد

دیشب به گاهواره تا صبح ناله می زد
امروز روی دستم دیگر توان ندارد

هنگام گریه کوشد تا اشک خود بنوشد
اشکی که تر کند لب دور دهان ندارد

رخ مثل برگ پاییز لب چون دو چوبه ی خشک
این غنچه ی بهاری غیر از خزان ندارد

ای حرمله مکش تیر یک سو فکن کمان را
یک برگ گل که تاب تیر و کمان ندارد

شمشیر اوست آهش فریاد او تلظّی
جانش به لب رسیده تاب و توان ندارد

منت به من گذارید یک قطره آب آرید
به کودکی که در تن جز نیمه جان ندارد

با من اگر بجنگید تا کشتنم بجنگید
این شیر خواره بر کف تیغ و سنان ندارد

مادر نشسته تنها در خیمه بین زن ها
جز اشک خجلت خود آب روان ندارد

تا با خدنگ دشمن روحش زند پر از تن
جز شانه ی امامش دیگر مکان ندارد

 

 



تاريخ : سه‌شنبه ۱٤ آبان ۱۳٩٢ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : فرشته | نظرات ()
  • قالب وبلاگ
  • روزنامه